![]() |
![]() |
|
|
سلام،سلام وبازم سلام. بعد از این غیبت طولانی وای که چقدر دلم برای وبلاگ و برو بچ تنگ شده بود.الآنم نزدیک عیده و روزها رفته رفته بهاری تر میشه،این عید باستانی رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم که دلاتونم مثل این روزا بهاریتر وبهاریتر بشه و تو این خونه تکونیای دم عید ما رو از خونه ی دلتون بیرون نکنین. اول از کسایی که به خاطر این غیبت طولانی معترض شدن عذر خواهی می کنم هم چنین از همه دوستانی که از وبلاگ بازدید کردن و نظر دادن متشکرم. من جمله فریبا ،حسین ،فرامرز، بهاره ،فاطمه ،سپیده وعلی،مهدی و کمال،رضا ،آشنا!!،بشری،پری، ... که واقعا نهایت لطفشون رو رسوندن. این متن رو که از نوشته های خانم نظر آهاریه به همه طرفدارانشون و بالاخص علی و سپیده عزیزم تقدیم می کنم. جوانمرد دعا می کرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند. خدا دعایش را بر اورده نمی کرد، و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید. روزی،عاقبت، دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید. پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی. جوانمرد ترسان شد و گفت : نه، خدایا،اما این من نیستم. پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود؟ خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی ، آن منم ; که گاهی در جامه ی تو می روم. وگرنه تو همینی که می بینی. جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:58 توسط زهرا |
|
|
سلام بر همه ي دوستان عزيز خدا رو شكر بعد از مدت ها فرصت پيش اومد كه يه مطلبي رو وبلاگ بذارم. از همه ي دوستان هم بابت تأخيري كه پيش اومد واقعاً معذرت مي خوام. اميدوارم ما رو به بزرگي خودتون ببخشيد. سال جديد نزديكه و بوي بهار رو كاملاً ميشه حس كرد. امسال خيلي زود بهار از راه رسيده و هوا واقعاً حرف نداره. پیشاپیش سال نو مبارک. امیدوارم همه توی سال جدید به آرزوهاشون برسن. ولي زمستونِ سختي رو پشت سر گذاشتيم، اگرچه كوتاه بود ولي سرماش سابقه نداشت، كل برنامه هاي مملكت رو به هم ريخت، اول كه برنامه هاي امتحاني دانشگاه ها، بعدشم كه كنكور ارشد حدود يه ماه عقب افتاد. فكر كنم تو اخبار شنيده باشين كه درجه ي هوا تو همدان به 40 - هم رسيد. ديگه خودتون حدس بزنيد كه چه حال و روزي داشتيم! باور كنيد جرأت نداشتيم از خوابگاه بيرون بيايم ... ولي خدا رو شكر كه به سلامتي تموم شد و بهار داره از راه مي رسه. * امشب يه كتابي رو شروع كردم به اسم "يك مرد" نوشته ي خانم "اوريانا فالاچي". شايد خيلي هاتون اين كتاب رو خونده باشين، تعريفشو خيلي شنيده بودم. با دوستم كل همدان رو گشتيم تا آخرش تونستيم گيرش بياريم. همه مي گفتن چاپش تموم شده، اين هم كه پيدا كرديم چاپ بهار 84 بود.اين داستان درباره يك مبارز يوناني ست به نام "الساندرو پاناكوليس" كه براي رسيدن به آزادي تلاش مي كنه و تو اين راه سختي هاي زيادي رومتحمل مي شه. امشب از 620 صفحه، 60 صفحه ش رو خوندم. نثرش كه خيلي جذابه و تصويرسازيش بي نظيره. دست يغما گلرويي هم درد نكنه كه ترجمه ي روان و ساده ش، بر كشش داستان افزوده. پارسال كتاب "نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد" يكي ديگه از كتاباي فالاچي رو خوندم. خيلي خوشم اومد. واقعاً بي نظير بود. این كتاب باعث شد كه به فالاچي علاقه مند بشم. نوشته هاش سرشار از احساساته و بسيار تأثيرگذار. اوريانا هم نويسنده بود و هم روزنامه نگار. بيشتر به خاطر مصاحبه هايي كه با رهبران بزرگ جهان داشته مشهور شده و به قول گلرويي حتي ديكتاتورهاي بزرگ جهان هم در دام سوال هاش، مجبور به برداشتن نقاب هاشون شدند. اون مخالف سرسخت جنگ بود و تو نوشته هاش هميشه جنگ و گلوله رو نكوهش مي كرد. فالاچي در سال 2006 در اثر بيماري سرطان و در سن 77 سالگي فوت كرد.
خسرو گلسرخي يه شعر داره كه گلرويي تو مقدمه ي كتاب "يك مرد" آورده: "اوريانا عاشق توست! من هم عاشق اوريانا هستم و عاشق زندگي... چرا نمي گذارند كه تو با عشقت تنها باشي و زمين و خانه و مزرعه ات را سركشي كني آن طور كه خودت مي خواهي، آن طور كه دوست مي داري شخمش بزني، بذر بيفشاني، درو اش كني... من برزگري را مي شناسم كه هفتاد سال تمام زندگي كرد و هفتاد هزار بار زمينش را با گاوآهن شخم زد و هفت صد و هفتاد من بذر پاشيد ولي فقط و فقط هفت من نان كپك زده در سفره داشت..." كتاباي "مسعود بهنود" رو هم خيلي دوست دارم. بهنود هم مثل فالاچي، هم خبرنگاره و هم نويسنده. كتاباي "خانوم"، "امينه" و "اين سه زن" بهنود رو خوندم. داستان هاي تاريخي هستن كه هم اطلاعات تاريخي رو بالا مي برن و هم آدم از خوندن نثر زيبا و داستان هاي جالبشون لذت مي بره. البته اين داستان ها واقعي اند و بهنود بر اساس مستندات تاريخي، كتاباشو مي نويسه. به دوستان توصيه مي كنم كه حتماً كتاباي اين دو تا نويسنده رو مطالعه كنن و لذت ببرن. البته مي دونم كه همه ي دوستانم اهل مطالعه هستن و شايد اين كتابا رو خيلي سال ها پيش خونده باشن. لطفاً اگه كتاب خوبي رو سراغ داريد، به من معرفي كنيد، خيلي ازتون ممنون مي شم. سرافراز باشيد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 4:43 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اولش فقط سه تا همکلاسی بودیم، بی تفاوت از کنار هم رد
می شدیم، اما حالا که نگاه می کنیم سه تا دوستیم، سه دوست جدانشدنی که تصمیم داریم لحظه لحظه های زندگیمون رو با وجود هم معنا ببخشیم. در یک جمله سه تا رفیق بامرام . زهرا، عاطفه و الهام. تجلی بخش اتحاد سه قوم اصیل ایرانی؛ ترک، لر و کرد. سه تامون دانشجوی عمران دانشگاه بوعلی ورودی 85 هستیم. دیدیم خیلی دلمون گرفته، گفتیم یه جا پیدا کنیم درد دلامونو توش بنویسم. پس یه وبلاگ ساختیم اسمش هم گذاشتیم « انعکاس صبح » تا گفته باشیم: گرچه شب تاریک است، دل قوی دار که سحر نزدیک است. ما نیز در تلاشیم تا انعکاس دهنده ی صبح باشیم. در انتها متذکر می شویم که مطالب این وبلاگ کاملا شخصی ست و مخاطب خاصی ندارد. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 |
| نویسندگان |
|
الهام زهرا عاطفه علی و سپیده سپیده و علی |
| پیوندها |
|
راه کوبیده/مهدی پور رحیم روز نوشته ها/رضا نامداری |
|
RSS
|