تبليغاتX
انعکاس صبح

يك شعر زيبا از« فريدون مشيري» تقديم به همه ي دوستان عزيزم

 

" دوستي"

دل من دير زماني ست كه مي پندارد:

« دوستي » نيز گلي ست؛

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ي ترد ظريفي دارد.

بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد

جان اين ساقه ي نازك را

- دانسته-

بيازارد!

در زميني كه ضمير من و توست،

از نخستين ديدار،

هر سخن، هر رفتار

دانه هايي ست كه مي افشانيم

برگ و باري ست كه مي رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر» است.

گر بدان گونه كه بايست به بار آيد،

زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد.

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف،

كه تمناي وجودت همه او باشد و بس

بي نيازت سازد، از همه چيز و همه كس.

 

زندگي، گرمي دل هاي به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

در ضميرت اگر اين گل ندميده ست هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحراي نهادت نوزيده ست هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت.

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه ي جان

خرج مي بايد كرد،

رنج مي بايد برد،

دوست مي بايد داشت!

با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را، بفشاريم به مهر

جام دل هامان

مالامال از ياري، غمخواري

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند:

 

            - شادي روي تو!

                        اي ديده به ديدار تو شاد

                                    باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

                                                            تازه، عطرافشان، گلباران باد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:46  توسط الهام | 

سلام. دیروز از همدان برگشتم خونه و یه فرصتی پیش اومد تا دوباره مطلبی رو وبلاگ بذارم.

امروز کتابی رو دست خواهرم رویا دیدم به اسم "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید"نوشته ی مسعود لعلی. ازش خواستم که درباره ی این کتاب برام قدری توضیح بده. اون هم گفت: این کتاب در مورد خودشناسی، احترام و اعتماد به نفس، دوستی با خدا، زندگی و عشق و محبته، که برای درک بهتر، این مفاهیم رو در قالب داستان های کوتاه بیان کرده. ضمن اینکه جملات زیبایی رو از بزرگان جهان آورده. بعدش چند تا از جملات زیبای کتاب رو برام خوند:

۱. خدایا به من کمک کن که هر گاه خواستم درباره ی راه رفتن دیگری قضاوت کنم، قدری با کفش های او راه بروم.

۲. آنهایی که می گویند می شود و آنهایی که می گویند نمی شود هر دو راست می گویند. چون برای آنها می شود و برای آنهای دیگر نمی شود.

۳. از درون سیاه توست جهان چون دوزخ، دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت.

۴. خداوند به هر پرنده ای دانه می دهد، ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازد.

۵. خوشبختی درونی است نه بیرونی، پس به آنچه هستیم بستگی دارد نه به آنچه داریم.

رویا گفت: من با خوندن اين كتاب به این واقعیت رسیدم که خواستن توانستن است و هر چیزی رو که بخوایم به دست بیاریم، ولو که ناممکن به نظر برسه، می تونیم به دستش بیاریم. به شرط اینکه باور قلبی داشته باشیم و شک نکنیم که می تونیم. به هر موقعیت و جایگاهی که دوست داری برسی، هر روز چند دقیقه فکر کن و در تصور و خیالت خودت رو تو اون مقام ببین و باور کن که تو لیاقت رسیدن به اون مرتبه رو داری و بهت قول می دم که یک روز به اون چیزی که می خواستی می رسی.

اين هم يه داستان از همين كتاب:

"سرخپوستي به تنهايي مشغول گردش در جنگل بود كه تخم عقابي پيدا كرد. او با اين تصور كه كه آن تخم به يك مرغ وحشي تعلق دارد آن را در آشيانه ي يك مرغ وحشي قرار داد. جوجه پس از چندي به دنيا آمد. در حالي كه اطرافش تعدادي جوجه مرغ ديده مي شد. روزي در هنگام بهار پرنده ي جوان با صحنه ي بسيار زيبايي روبرو شد. پرنده اي عظيم در آسمان مشغول پرواز بود و در ارتفاع بسيار بالا با زيبايي و وقار و متانتي فوق العاده زياد، پهنه ي آسمان را به خود اختصاص داده بود. جوجه عقاب كه در ميان مرغ هاي وحشي بزرگ مي شد پرسيد: اين پرنده چه نام دارد! به او پاسخ داده شد: نام او عقاب است! او زيباترين پرنده از ميان تمام پرنده هاست...

عقاب كوچك به اين فكر كرد كه پرواز با اين همه وقار و متانت در آسمان پهناور به راستي كه چه امتياز بزرگي محسوب مي شود. اما از آنجا كه مي دانست هرگز نخواهد توانست به يك عقاب مبدل شود، روياي خود را به دست فراموشي سپرد. او تمام عمر را با اين فكر كه فقط يك مرغ وحشي است سپري كرد و سرانجام با همين تفكر نيز از دنيا رفت."


نمی دونم چرا تازگی ها به معرفی کتاب علاقه مند شدم!!؟ چند تا پست قبلی هم همش درباره ی کتاب نوشتم!!!           

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:23  توسط الهام | 

سلام

یه بار دیگه سال جدید رو به همه ی دوستان تبریک می گم. امیدوارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید. ولی تعطيلات عيد نوروز داره تموم مي شه و همگي بايد برگرديم سر كار و زندگيمون. چقدر بد!! دوست داشتم بازم مي تونستم كتاب بخونم ولي مگه درس و كلاس دانشگاه اجازه مي ده كه كتاب هاي غير درسي هم خوند. البته تو اين مدت هم تونستم فقط 2 تا كتاب بخونم: "يك مرد" و "بادبادك باز". يك مرد كه بي نظير بود، فوق العاده زيبا، دوست دارم يه بار ديگه هم بخونمش. به قول آقا رضا به چند بار خوندنش مي ارزه. بعضي از صفحه هاشو دو سه بار مي خوندم و رو جملاتش فكر مي كردم و لذت مي بردم.

چند تا از جملات زيباي اين كتاب رو يادداشت كردم:

1. بي خيال سرنوشت شدن يه جور شجاعته! گفتن اينكه ما سرنوشت خودمون رو مي سازيم ديوونه گيه! ولي اگه سرنوشت رو قبول نداشته باشي، زندگي بدل مي شه به يه عالمه فرصت كه از دست دادي شون! اون وقت تو حسرت چيزايي كه نداشتي و مي تونستي داشته باشي زمون حال رو ضايع مي كني!

2. هيچ آدمي نمي تونه به خوبي بعد مردنش حرف بزنه! هيچ آدمي نمي تونه وقتي زنده اس وجدان آدما رو به خوبي بعد از مرگش بيدار كنه!

3. ايمون به آزادي و آرزوي يه دنياي پاكتر، عاقلانه تر، قابل تحمل تر! دنيا يه مفهوم كلي نيست! دنيا يعني من، يعني تو، يعني اون... . اگه من عوض نشم، اگه تو عوض نشي، اگه اون عوض نشه، اگه تك تك آدما تنها واسه اينكه خودشون مي خوان، عوض نشن؛ هيچي عوض نمي شه و بردگي باقي مي مونه!

4. عشق يعني رنج كشيدنُ تنها راه رنج نبردن اينه كه آدم عاشق نشه! اگه نتوني عاشق نباشي بايد تسليم بشي و عذاب بكشي!

جمله اول خيلي منو تو فكر برد. آيا واقعا سرنوشتي كه از پيش تعيين شده باشه وجود داره يا اينكه ما خودمون هستيم كه سرنوشتمون رو مي سازيم؟؟!! پس چرا وقتي مشكلي واسه ي ما پيش مياد مي گيم خواست خدا بوده يا قسمت بوده؟؟! شايد اينجوري مي خوايم شونه از زير بار مسئوليت خالي كنيم! نمي دونم!!

 

"بادبادك باز" هم نوشته ي خالد حسيني اولين رمان افغاني كه به زبان انگليسي نوشته شده. رمان زيبايي كه خيلي جذاب بود و فداكاري و عشق و محبت و دوستي رو بسيار زيبا به تصوير كشيده بود. به خصوص ارتباط قسمت هاي مختلف داستان با همديگه فوق العاده بود. هر كدوم از شخصيت هاي داستان يه سري ويژگي هايي داشتن كه آموزنده بودن، از هر كدومشون مي شد يه چيزايي ياد گرفت.

يه جمله ي زيبا توي اين كتاب بود كه من خودم تا حالا بهش فكر نكرده بودم. "فقط يك گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدي ست. هر گناه ديگري هم نوعي دزدي است"."اگر مردي را بكشي،‌ يك زندگي را مي دزدي. حق زنش را از داشتن شوهر مي دزدي، حق بچه هايش را از داشتن پدر مي دزدي. وقتي دروغ مي گويي، حق كسي را از دانستن حقيقت مي دزدي. وقتي تقلب مي كني، حق را از انصاف مي دزدي." جالبه! نه؟

 

در انتها يكي از شعراي پاناگوليس رو مينويسم كه خطاب به افرادي ست كه هيچ وقت دست از پا خطا نمي كنن و به طرف خطر نمي رن:

اي گور هايي كه راه مي رويد!

اي ناسزاهاي زندگي! 

قاتلين انديشه! اي خيل مترسك ها!

اي آنان كه به جانوان غبطه مي خورديد!

اي كساني كه تحقيرِ آفرينشيد!

اي پناه برندگان به جهالت!

اي خيل تن سپرده به اين ترس نابلد!

اي از ياد برندگان ديروز!

شب كوران تماشاگر حال!

ناديده انگارندگان آينده!

اي كساني كه سخن مي گوييد تا نميريد!

اي كساني كه تنها براي كف زدن دست داريد!

اي كساني كه فردا بيش از هميشه كف خواهيد زد،

مثل ديروز و امروز هميشه!

بدانيد! اي بهانه هاي رويش استبداد!

كه من از ستم گران نفرت دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:41  توسط الهام | 

سلام،سلام وبازم سلام. بعد از این غیبت طولانی  وای که چقدر دلم برای وبلاگ و برو بچ تنگ

شده بود.الآنم نزدیک عیده و روزها رفته رفته بهاری تر میشه،این عید باستانی رو به همتون

تبریک میگم و امیدوارم که دلاتونم  مثل این روزا بهاریتر وبهاریتر بشه و تو این خونه تکونیای دم

عید ما رو از خونه ی دلتون بیرون نکنین.

 اول از کسایی که به خاطر این غیبت طولانی معترض شدن عذر خواهی می کنم هم چنین از

همه دوستانی که از وبلاگ بازدید کردن و نظر دادن متشکرم. من جمله فریبا ،حسین ،فرامرز،

بهاره ،فاطمه ،سپیده وعلی،مهدی و کمال،رضا ،آشنا!!،بشری،پری، ... که واقعا نهایت لطفشون رو

 رسوندن.

 این متن رو که از نوشته های خانم نظر آهاریه به همه طرفدارانشون و بالاخص علی و سپیده 

عزیزم تقدیم می کنم.

 جوانمرد...

جوانمرد  دعا می کرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند. خدا دعایش را بر اورده 

 نمی کرد، و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید.

روزی،عاقبت، دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید.

پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی.

جوانمرد ترسان شد و گفت : نه، خدایا،اما این من نیستم.

پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود؟

خدا گفت : آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی ، آن منم  ; که گاهی در جامه ی تو می روم.

وگرنه تو همینی که می بینی.

جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:58  توسط زهرا | 

سلام بر همه ي دوستان عزيز

خدا رو شكر بعد از مدت ها فرصت پيش اومد كه يه مطلبي رو وبلاگ بذارم. از همه ي دوستان هم بابت تأخيري كه پيش اومد واقعاً معذرت مي خوام. اميدوارم ما رو به بزرگي خودتون ببخشيد.

سال جديد نزديكه و بوي بهار رو كاملاً ميشه حس كرد. امسال خيلي زود بهار از راه رسيده و هوا واقعاً حرف نداره. پیشاپیش سال نو مبارک. امیدوارم همه توی سال جدید به آرزوهاشون برسن.

ولي زمستونِ سختي رو پشت سر گذاشتيم، اگرچه كوتاه بود ولي سرماش سابقه نداشت، كل برنامه هاي مملكت رو به هم ريخت، اول كه برنامه هاي امتحاني دانشگاه ها، بعدشم كه كنكور ارشد حدود يه ماه عقب افتاد. فكر كنم تو اخبار شنيده باشين كه درجه ي هوا تو همدان به 40 - هم رسيد. ديگه خودتون حدس بزنيد كه چه حال و روزي داشتيم! باور كنيد جرأت نداشتيم از خوابگاه بيرون بيايم ... ولي خدا رو شكر كه به سلامتي تموم شد و بهار داره از راه مي رسه.

 

*

امشب يه كتابي رو شروع كردم به اسم "يك مرد" نوشته ي خانم "اوريانا فالاچي". شايد خيلي هاتون اين كتاب رو خونده باشين، تعريفشو خيلي شنيده بودم. با دوستم كل همدان رو گشتيم تا آخرش تونستيم گيرش بياريم.  همه مي گفتن چاپش تموم شده، اين هم كه پيدا كرديم چاپ بهار 84 بود.اين داستان درباره يك مبارز يوناني ست به نام "الساندرو پاناكوليس" كه براي رسيدن به آزادي تلاش مي كنه و تو اين راه سختي هاي زيادي رومتحمل مي شه. امشب از 620 صفحه، 60 صفحه ش رو خوندم. نثرش كه خيلي جذابه و تصويرسازيش بي نظيره. دست يغما گلرويي هم درد نكنه كه ترجمه ي روان و ساده ش، بر كشش داستان افزوده.

پارسال كتاب "نامه  به كودكي كه هرگز زاده نشد"  يكي ديگه از كتاباي فالاچي رو خوندم. خيلي خوشم اومد. واقعاً بي نظير بود. این كتاب باعث شد كه به فالاچي علاقه مند بشم. نوشته هاش سرشار از احساساته و بسيار تأثيرگذار. اوريانا هم نويسنده بود و هم روزنامه نگار.  بيشتر به خاطر مصاحبه هايي كه با رهبران بزرگ جهان داشته مشهور شده  و به قول گلرويي حتي ديكتاتورهاي بزرگ جهان هم در دام سوال هاش، مجبور به برداشتن نقاب هاشون شدند. اون مخالف سرسخت جنگ بود و تو نوشته هاش هميشه جنگ و گلوله رو نكوهش مي كرد. فالاچي در سال 2006 در اثر بيماري سرطان و در سن 77 سالگي فوت كرد.

 

خسرو گلسرخي يه شعر داره كه گلرويي تو مقدمه ي كتاب "يك مرد" آورده:

 

"اوريانا عاشق توست!

من هم عاشق اوريانا هستم و عاشق زندگي...

چرا نمي گذارند كه تو با عشقت تنها باشي

و زمين و خانه و مزرعه ات را سركشي كني

آن طور كه خودت مي خواهي، آن طور كه دوست مي داري

شخمش بزني، بذر بيفشاني، درو اش كني...

من برزگري را مي شناسم كه هفتاد سال تمام زندگي كرد

و هفتاد هزار بار زمينش را با گاوآهن شخم زد

و هفت صد و هفتاد من بذر پاشيد

ولي فقط و فقط هفت من نان كپك زده در سفره داشت..."

 

كتاباي "مسعود بهنود" رو هم خيلي دوست دارم. بهنود هم مثل فالاچي، هم خبرنگاره و هم نويسنده. كتاباي "خانوم"، "امينه" و "اين سه زن" بهنود  رو خوندم. داستان هاي تاريخي هستن كه هم اطلاعات تاريخي رو بالا مي برن و هم آدم از خوندن نثر زيبا و داستان هاي جالبشون لذت مي بره. البته اين داستان ها واقعي اند و بهنود بر اساس مستندات تاريخي، كتاباشو مي نويسه.

به دوستان توصيه مي كنم كه حتماً كتاباي اين دو تا نويسنده رو مطالعه كنن و لذت ببرن. البته مي دونم كه همه ي دوستانم اهل مطالعه هستن و شايد اين كتابا رو خيلي سال ها پيش خونده باشن. لطفاً اگه كتاب خوبي رو سراغ داريد، به من معرفي كنيد، خيلي ازتون ممنون مي شم.

سرافراز باشيد. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 4:43  توسط الهام | 

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افقها ی باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و بلک هایش

مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد.

و دستها یش

هوای صاف سخاوت را

ورق می زد

و مهربانی را

به سمت ما کو چاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین  انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم

وبارها دیدیم

 که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

                                                                                    (سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:46  توسط زهرا | 

لیلی زیر درخت انار نشست

                                             درخت انار عاشق شد،

                                                                                    گل داد،

                                                                                                     سرخ سرخ.

                                                                      گلها انار شد داغ داغ.

                           هر اناری هزارتا دانه داشت .

دانها عاشق بودند،

                            دانها توی انار جا نمی شدند،

                                                                      انار کوچک بود.

                                                                                           دانها ترکیدند.انار ترک برداشت.

                                                  خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

                                                            مجنون به لیلی اش رسید.

                                                                                                      خدا گفت:

                      راز رسیدن فقط همین بود.کافیست انار دلت ترک بردارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:26  توسط زهرا | 

امشب داشتم به اين فكر مي كردم كه خوش به حال اونايي كه بعد از مرگشون، اسمشون تا سالهاي سال، سر زبونا هست و مردم از اونها به نيكي ياد مي كنن. يا حتي اوناييكه آدماي خوبي نبودن و به علت كارهاي بدي كه انجام دادن، ازشون ياد مي شه!! به نظرم هر دو گروه آدماي بزرگي بودن! چه آدم خوبا و چه آدم بدا! به هرحال تلاششون براي رسيدن به هدف زندگيشون، قابل تقديره!

فكر كردم كه چقدر دردناكه، وقتي آدم به پشت سرش نگاه مي كنه و گذشته ي خودشو مي بينه، به اين نتيجه برسه كه چقدر از فرصت هاي زندگيش رو به راحتي از دست داده و استفاده ي لازم رو از وقتش نكرده!! چون به نظر من خدا در طول عمر هر انساني، فرصت هاي زيادي رو سر راهش مي ذاره كه از اونا استفاده كنه و به كمال برسه. حالا اين بستگي به خودمون داره كه از اين فرصت ها استفاده كنيم يا با ندونم كاري و تنبلي از دستشون بديم.

كاشكي همه اين رو مي فهميديم كه آدم يه بار به دنيا مي ياد، يه بار زندگي مي كنه و هر لحظه اي كه مي گذره ديگه از دست رفته و قابل بازگشت نيست! مگه آدم چند سال عمر ميكنه؟ اصلاً معلوم نيست. ممكنه يه شب بخوابي و فرداش بيدار نشي. اگه هميشه با اين تفكر زندگي كنيم كه ممكنه تا يه لحظه ديگه اين دنيا نباشيم، چقدر روش زندگيمون عوض مي شه. اونوقت ثانيه ثانيه ي زندگي ارزش فوق العاده اي پيدا مي كنن.

ياد يه شعري از فريدون مشيري افتادم كه بي ارتباط با موضوع نيست. مشيري در اين شعر، خيلي خوب به هدف زندگي اشاره كرده و معتقده كه هر كه به اين هدف نرسه،‌ مثل يه نقش پا روي ساحله، كه با يه موج از بين ميره و هيچ نشاني ازش باقي نمي مونه!

 

 

نقش پا

نقش پايي مانده بود از من، به ساحل، چند جا

                           ناگهان، شد محو،

                                                       با فرياد موجي سينه سا!

آن كه يك دم، بر وجود من، گواهي داده بود؛

از سر انكار مي پرسيد: كو؟ كي؟

                                           كِي؟ كجا؟

 

ساعتي بر موج و بر آن جاي پا حيران شدم

از زبان بي زبانان مي شنيدم نكته ها:

                                                 اين جهان: دريا

                                                                       زمان: چون موج

                                                                                               ما: مانند نقش

                                                                                    لحظه اي مهمان اين هستي دِهِ هستي ربا!

 

يا سبك پروازتر از نقش، مانند حباب،

بر تلاطم هاي اين درياي بي پايان، رها

 

لحظه اي هستيم سرگرم تماشا ناگهان،

يك قدم ان سوي تر، پيوسته با باد هوا!

 

باز مي گفتم: نه! اين سان داوري بي شك خطاست!

فرق بسيار است بين نقش ما، با نقش پا.

 

فرق بسيار است بين جان انسان و حباب

هر دو بر بادند، اما كارشان از هم جدا؛

 

مردماني جان خود را بر جهان افزوده اند

                                                                           آفتاب جان شان در تار و پود جان ما!

 

مردماني رنگ عالم را دگرگون كرده اند

                                                                        هر يكي در كار خود، نقش آفرين همچون خدا!

 

 

هر كه بر لوح جهان نقشي نيفزايد ز خويش

بي گمان چون نقش پا، محو است در موج فنا

 

نقش هستي ساز بايد، نقش بر جا ماندني

تا چو جان خود، جهان هم جاودان دارد تو را!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 3:13  توسط الهام | 
روز یکشنبه ۱۲ آذر، دانشجویان دانشکده ی مهندسی در اعتراض به مشکلات صنفی، آموزشی و فرهنگی تجمع اعتراض آمیزی صورت دادند و حواستار رسیدگی سریع مسئولان شدند. در این تجمع که از ساعت ۱۳:۴۵ شروع شد، نخست مشکلات دانشکده توسط یکی از دانشجویان قرائت شد و از همه ی دانشجویان خواسته شد که با تعطیل کردن کلاس های ۲ تا ۴ اعتراض خود را به گوش مسئولان برسانند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:43  توسط الهام | 

رفته بودم سر حوض

                        تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب

آب در حوض نبود .

                            ماهيان مي گفتند:

                                               "هيچ تقصير درختان نيست"

 

ظهر دم كرده تابستان بود

                           پسر روشن آب لب پاشويه نشست

                                    و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد.

 

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

                                       برق از پولك ما رفت كه رفت.

        ولي آن نور درشت

                                     عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل در پشت چين هاي تغافل مي زد

 

چشم ما بود

           روزني بود بر اقرار بهشت.

 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن و بگو

                                         "ماهيان حوضشان بي آب است"

 

باد مي رفت به سر وقت چنار

                           من به سر وقت خدا مي رفتم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:15  توسط عاطفه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اولش فقط سه تا همکلاسی بودیم، بی تفاوت از کنار هم رد
می شدیم، اما حالا که نگاه می کنیم سه تا دوستیم،
سه دوست جدانشدنی که تصمیم داریم لحظه لحظه های زندگیمون رو با وجود هم معنا ببخشیم.
در یک جمله سه تا رفیق بامرام . زهرا، عاطفه و الهام.
تجلی بخش اتحاد سه قوم اصیل ایرانی؛ ترک، لر و کرد.
سه تامون دانشجوی عمران دانشگاه بوعلی ورودی 85 هستیم.
دیدیم خیلی دلمون گرفته، گفتیم یه جا پیدا کنیم درد دلامونو توش بنویسم.
پس یه وبلاگ ساختیم اسمش هم گذاشتیم « انعکاس صبح »
تا گفته باشیم: گرچه شب تاریک است، دل قوی دار که سحر نزدیک است.
ما نیز در تلاشیم تا انعکاس دهنده ی صبح باشیم.
در انتها متذکر می شویم که مطالب این وبلاگ کاملا شخصی ست و مخاطب خاصی ندارد.

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
نویس